تبليغاتX
غريبه غم مخور من هم غريبم

غريبه غم مخور من هم غريبم
 

کوذکی ام

پاکی ام

سادگی ام

گریه های از دوریت هنگام تولدم 

دست خالی بودنم

را یادم می رود

به یادم بنداز

که من چون طفلی در آغوشت بودم که جز تو مآوایی ندارد

تو را می خواهم

محبوب من

خدای دوست داشنی من

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:51 ] [ رضا(غريبه) ]
بار خدایا

حقیقت هر باطل را كه شیطان در چشم ما می آراید به ما بشناسان

و چون شناساندی، ما را از ارتكاب آن باز دار

(نیایش هفدهم صحیفه سجادیه)

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:10 ] [ رضا(غريبه) ]
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش!!!

            ولی آهسته میگویم الهی! بی اثر باشد....

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:11 ] [ رضا(غريبه) ]

چند وقتی است دلم میگیرد،اکثرا وقت غروب!من در این حال وضو میسازم،غرق در دلتنگی،یک دعا میخوانم :

نشود یک روزی،همچو این برگ ز سرو افتاده،تک و تنها بشوی!

روزگارت زیبا و درخت عمرت، پر ز انبوهی ها...!

و چنین شام غروب دل من میگذرد...

بازهم یادم رفت که دعایی بکنم،تا که شاید روزی،بازگردد چشمی، که مرا مینگریست و به من دل میبست...باز با بغض نجیب دل خود میگویم:برو از یاد من!دلم از شدت درد،درد دل هایش را،چند وقتی است به دل میریزد،او هم انگار که از حال دلم آگاه است،شاید او هم با من،مثل تو راحت نیست...!

طفلکی حق دارد...دل من دست تو بود،تو که رفتی آنروز،و نبردی او را،دلش از درد شکست....

ای که دست دل خود را به تو دادم، بشنو!این درست است که من با تو غریبه بودم؟آخر این را دل من طعنه زنان میگوید!!!!!

[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 22:11 ] [ رضا(غريبه) ]

خدایـــــــــــــا! دلم را هماره مالامال غـــــــــــــــــــــــم کن تا جایگاه تو باقی بماند......

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 0:41 ] [ رضا(غريبه) ]

                                   حدس    

                                         و حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی

                                          و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

                                       سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

                                        ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

                                         من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

                                        و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

                                      چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

                                         هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

                                       به خاظر تو من همیشه با همه غریبه ام

                                       تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

                                      و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت                                  

                                     که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی

                                                     مریم حیدر زاده

[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 12:2 ] [ رضا(غريبه) ]
یا از خیالم دست بردار ای غریبه
یا در سکوتم پای مگذار ای غریبه
من هم غریبم مثل تو، من را در این راه
ـ تنها ـ به دست جاده مسپار ای غریبه
مائیم و ذوقی در هجوم خشکسالی
ما و سری بر روی دیوار ای غریبه
از آبی چشم تو دل کندن چه سخت است
آری نگاهت را نگهدار ای غریبه
ای کاش می دیدی مرا یکبار دیگر
هر جا که شد حتی سر دار ای غریبه
چشم تو را یکبار دیگر می سرایم
شاید که باشد آخرین بار ای غریبه                                                    

وقتی برای یک غزل جان می کند ذوق                                                                                   

یعنی نمانده حرفی انگار ای غریبه...

محسن بقایی هامانه

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 18:16 ] [ رضا(غريبه) ]

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 19:40 ] [ رضا(غريبه) ]
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم 
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم



هما میرافشار

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 21:15 ] [ رضا(غريبه) ]

به نسیمی همه راه به هم میریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد 

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 11:24 ] [ رضا(غريبه) ]

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ،‌ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 11:31 ] [ رضا(غريبه) ]
دسـت بـه صورتـم نـزن!

می تـرسم بیـفتـد

...نقـاب ِ خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم!
......
و بعــد ...

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 11:4 ] [ رضا(غريبه) ]
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند.

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 11:2 ] [ رضا(غريبه) ]

باران كه می بارد

یاد چشمهای تو می افتم!

رازی ست

بین

آفتاب و

باران و

دل من!

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 10:56 ] [ رضا(غريبه) ]
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خود که مرگم هم تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز ،مرا امروز حاشا کن
دراین دنیا که حتی ابرهم نمیگرید به حال من
همه از من گریزانند تو هم بگریز از من
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم
دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند ...
[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 10:51 ] [ رضا(غريبه) ]
من به این ثانیه ها نمی اندیشم به تو می اندیشم به تو كه عمق نگاهت پر مروارید است و نمی ماند در خلوت ناب دلت ردی از كینه خاك، تو كه انگیزه ی آرامترین خواب شبانگاه منی، ز چه با یك نگه تلخ چنین می شكنی؟
[ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 10:52 ] [ رضا(غريبه) ]
آه ای دل غمگین..که به این روز فکندت؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت.
آن مرغک سر گشته.. کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت؟
ای آهوی تنهای گریزان پریشان
خون مچکد از حلقه ی پیچان کمندت.
ای جام به هم ریخته صد بار نگفتم
با سنگدلان یار مشو می شکنندت.
آه..ای دل آزرده..در این هستی کوتاه
آتش به سرم می رود از آه بلندت.
ارزانترت از هیچ گرفتند و گذشتن
امروز ندانم که فروشند به چندت؟
جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی
ارزانتر ازین درس محبت ندهندت..
[ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 10:47 ] [ رضا(غريبه) ]
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد ، بهت قول نمیدم که می خندونمت

ولی می تونم باهات گریه کنم.

اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش بدی ، بهم بگو ،

قول میدم که ساکت باشم.

اگه یه روز خواستی در بری حتماً خبرم کن ، قول نمیدم که ازت بخوام بمونی

اما میتونم باهات بدوم.

اگه یه روز سراغمو گرفتی و ازم خبری نشد ،

یه سری بهم بزن احتمالاً بهت احتیاج دارم.

اما اگه یه روز رفتی و دیگه برنگشتی ، بهت قول نمیدم که منتظرت بمونم

اما ازت میخوام وقتی اومدی :

یه شاخه گل رو قبرم بذاری.
[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:50 ] [ رضا(غريبه) ]
سالهــــــــــا دویده ام

با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا

دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده ست

دلم...

.

.

.

دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد!

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 10:51 ] [ رضا(غريبه) ]
اخم می کنم



تا ببینی جدی شدم.

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 10:54 ] [ رضا(غريبه) ]

* خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

 

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

 

روزی که خدا ساخت سرشت گلشان

 

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان*

[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 17:33 ] [ رضا(غريبه) ]

سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:
ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 17:51 ] [ رضا(غريبه) ]
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . .

دکتر علی شریعتی

[ شنبه دهم اردیبهشت 1390 ] [ 17:49 ] [ رضا(غريبه) ]
شبي به دست من از شوق سيب دادي تو

نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو

تو آشناي دل خسته ام نبودي  حيف

و درد را به دل اين غريب دادي تو.

[ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ] [ 15:30 ] [ رضا(غريبه) ]
واژه های سر به هوا منتظر اناری هستند زمین بیفتد دانه های دلش خون گریه کند و سرخ کند دفتر سکوت مرا ! تن چاک خورده از ترکش نگاه آفتاب در خیابان سرد دنبال جعبه ای بی دغدغه است ! وقتی عشق قدر یک نفس می شود ! ... چقدر میوه های این خاک تلخند !
[ چهارشنبه ششم بهمن 1389 ] [ 15:36 ] [ رضا(غريبه) ]

شرر زدی جگرم ، نازنین خداحافظ
شکست بال و پرم ، نازنین خداحافظ

دوان به سوی توبودم ، که از جفا تیری
زد عشق- بر کمرم ، نازنین خداحافظ

قسم بچشم سیاهت ،که از مصیبت عشق
هنوز در به درم ، نازنین خداحافظ

دگر مرا چه غروری ، که جغد نامیمون
نشست روی سرم ، نازنین خداحافظ

ز دوریت همه ساعت ، بروی سیمایم
چکید اشک ترم ، نازنین خداحافظ

درم نمی زنی هرگز - مگر نمی دانی؟
همیشه چشم به درم، نازنین خداحافظ

برو سفر به سلامت ولی به آمدنت 

هنوز منتظرم نازنین خداحافظ                                                             

احد شیرین نژاد                                                               

[ سه شنبه بیست و یکم دی 1389 ] [ 20:4 ] [ رضا(غريبه) ]
دل من تنگ بلوریست که یک ماهی قرمز دارد
یک تلنگر که به این تنگ بلورین بخورد
می شکند
آبش از پنجره ی چشمانم می ریزد
ماهی سینه ی من می میرد!
تو که می زنی مکرر به دل نازک من
ماهی ام را دریاب!
دوست داری که چو تنگی باشم
تهی از ماهی و آب؟ ...
یاسمینا عالم زاده

[ دوشنبه بیستم دی 1389 ] [ 10:14 ] [ رضا(غريبه) ]

بی تو موندن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد 

ما که راهمون یکی بود چرا جاده ما رو گم کرد؟   

[ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 0:11 ] [ رضا(غريبه) ]
حمید مصدق خرداد 1343

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

" جواب فروغ فرخزاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت!
[ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 16:47 ] [ رضا(غريبه) ]
1. یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت 3 نفر بیشتر نیستن ولی 5 خط موبایل

دارن

2. واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه پشت میز بغل دستی تو نشسته!


3. رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به

حد صفر برسه 


4.ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه

که بیان کمک و چیزایی رو که خریدی ببرن داخل

 


5.هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره

!

6. وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و

با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری. بدون توجه به اینکه 20-30 سال

از عمرت رو بدون موبایل گذروندی

8. صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت

و چک کردن ایمیله

 


9. الان در حالیکه این مطلب رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی

10. اینقدر سرگرم خوندن این مطلب بودی که حتی متوجه نشدی این لیست

شماره 7 نداره




11. الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه




12. و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش

میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی. 


13 .دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی. خوب! من شوخی

کردم ولی نشون میده که تو ، انسان عصر 2010، به خودت هم اعتماد نداری

و هرچی بقیه میگن باور میکنی!
[ جمعه سوم دی 1389 ] [ 15:44 ] [ رضا(غريبه) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ناله را هر چند میخواهم که پنهانی کشم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت